X
تبلیغات
شعر تر خدا

همه ما بارها این شعر معروف "کجایید ای شهیدان خدایی..." که در وصف شهدای کربلاست را شنیده ایم. اما خیلی از افراد - مخصوصا کسانی که براحتی مولوی را به عناد با اهل بیت متهم می کنند - شاید برایشان سخت باشد که باور کنند این شعر از مولوی و در دیوان شمس است.

کجایید     ای     شهیدان     خدایی
بلا     جویان      دشت       کربلایی
کجایید  ای   سبک   روحان   عاشق
پرنده  ‌ تر      ز      مرغان      هوایی
کجایید    ای     شهان       آسمانی
بدانسته     فلک     را      درگشایی
کجایید    ای  ز   جان  و  جا   رهیده
کسی   مر   عقل  را  گوید    کجایی
کجایید    ای   در    زندان    شکسته
بداده     وام     داران    را      رهایی
کجایید    ای     در     مخزن   گشاده
کجایید    
ای     نوای     بی‌      نوایی
در آن  بحرید کاین عالم  کف  او  است
زمانی      بیش      دارید      آشنایی
کف    دریاست    صورت‌  های   عالم
ز   کف    بگذر   اگر    اهل     صفایی
دلم  کف کرد کاین نقش  سخن  شد
بهل   نقش و   به دل   رو  گر  ز مایی
برآ    ای    شمس   تبریزی  ز مشرق
که   اصل  اصل    اصل   هر   ضیایی



تاريخ : 92/08/22 | 14:53 | نگارنده: مهدي منصوري |
 سلام بر تو اي فرستاده خوبي ها، اي مهربانترين فرشته خاک. تو از ملکوت آسمان به زمين فرا خوانده شدي تا انسان را با معناي واقعي اش آشنا کني. تو، آفتاب روشن حقيقت بودي در شام تيره زندگي. از مشرق دلها برآمدي و اکنون، آسمان تب دار غروب جانگداز توست.
نامت بلند و دينت پر رهرو، اي جاري تر از حيات در پيکر آدمي!

ای کریم آل طه !چگونه باور کنم، تشییع غریبانه پیکرت را در هجوم بی امان نفرت و کینه؟قلب اندوهگینمان در عزاىت ، دیدار و شفاعتت را در قیامت مى طلبد تا طعم بخشندگى تو را دریابیم.

سلام، غریب تر از هر غریب!
سلام، مزار بی چراغ، تربت بی زایر، بهشت گمشده!
سلام، آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم، زبان ستمدیده!
سلام، سینه شعله ور، جگر سوخته، پیکر تیرباران شده!
سلام، امام غریب من!

رحلت پیام آور عشق و محبت (رسول خاتم)و نوه بزرگوارشان ،غریب مدینه و بقیع (امام مظلوم امام حسن مجتبی )و اما رضا (ع) را به صاحت پر نور و برکت بقیه الله العظم حضرت روحی فداک و رهروان آن امامان واجب تعظیم تسلیت و تعزیت عرض می نمایم


موضوعات مرتبط: آیینی.مذهبی

تاريخ : 91/10/23 | 21:58 | نگارنده: مهدي منصوري |
(۱)

پیراهن شب را هزاران گرگ می پوشند

چشمانشان همواره نورانی

محموله ی راز خدا را جمله بر دوشند

(۲)

میان اینهمه نوع و میان اینهمه سبک

شنیده ام سخنی کان ز "پیر کنعان" است

"سه گانی"از نظر من " زبان عرفان" است

(۳)

انگار میان عشق شد گم

غمخانه ی عاشقان بی دل

آنسان که در آسیاب. گندم

(۴)

از روزنه ی روشن این قلب ببینید

در حنجره ی تار شبستان که اسیرست؟

همسایه ی دیوار به دیوار زمین ماه منیر است


موضوعات مرتبط: خطوریات ذهن بنده

تاريخ : 91/06/23 | 5:2 | نگارنده: مهدي منصوري |
با سلام بر عزیزترین دوستان که تا به امروز مرا تحمل کردند و در انتظار غوغای افکار منجمدم نشسته بودند.

این شعر، نیمایی نیمه کاره و تکمیل نشده ایست که مجال به پایان رساندنش نبوده. فعلا تا آنجا که تراشه ی خیال اوراق افکارم را کاویده و اجازه ی جولان داده را در خطی چند برای شما گرامیان به نظاره می نشانم امید که باران فیضی قدسی، چشمه سار این حروف و سکنات را سرشار از گلاب ذوق و عطر شوق گرداند.

************************************************************************


دیر پا روزیست

با کفش قریحه گام برمی دارم

دست در دست گل احساسم

واژگان شجر سحر سراسر چینم

و از آن چشمه ی ذوق

من به جمعیت جام گلی دستانم

جرعه ای از غزل سرد زمین می نوشم

که ز هجران لب خضر گل اقدام بسی

اشک از عمق دلش می جوشد

تیر خورشید کمان را به تن ابری آفاق نشان می گیرم

صحنه ی عرش بهم می ریزد

شیشه ی بغض هوا می ترکد

جوهر کلک پر مرغ سخن را آندم

در تش مجمره ی دفتر خویش

با تف حرم نفسهای دلم می سوزم

آن کهن مرغ  اساطیر

و کاشانه سپهر

یعنی آن مرغ سعادت سیمرغ

را از آبادی آفاق فرا می خوانم

بر سر صندلی خارق عادات دمی بنشانم

...



تاريخ : 91/03/18 | 23:13 | نگارنده: مهدي منصوري |
با سلام بر ادب دوستان و خانه داران وبلاگ نویس و دوستان رفیق

چند صباحیست است که قریحه ی بنده مختل شده و حضور ذهن شعری ندارم امیدوارم که در حول و حواشی این ایام بتوانم کوزه های احساسم را از کوره ی خیال بیرون کنم و این کوزه را از چشمه ی ذوق خود پر سازم

اولا از استاد ارجمند خود دکتر فولادی پوزش می خواهم که بر حسب آن همه لطف و محبتی که به بنده دارند نتوانستم سه گانی های دیگری را در دریای مجازی روانه کنم.

ثانیا از دوستان عزیزی خواهان عذرم که منتظرند تا حرکتی در اثنای دلنگاره هایم ببینند و برای نقد آنها دست در آستین تفکر کنند.

اما حقیقتی است که از مهرماه پار تا قریب این ادوار و ایام، شکوفه ی ذوقی بر درخت زبانم پایبند نشد تا میوه ی خیالی از آن برداشت کنم.امید است با آبیاری مجدد این باغ احساس و به فیض برکت ایزد یکتا پا در صراط فرات اشعار گذارم.

تا هفته ی بعد که همراه شعرهایی تازه به صحنه ی قریحه ورود کنم:

بدرود و پدرود


موضوعات مرتبط: خطوریات ذهن بنده

تاريخ : 91/03/02 | 10:10 | نگارنده: مهدي منصوري |
ای    خراباتی    خال    رخ    پر    خط    خدا

                                                                    لب  بت  باد  همی  مشرب  و  محراب  بلا

چشم شاهد به شرابی شرر شمع بسوخت

                                                                   بوسه  بر  ساغر  سیمرغ  چو  می زد ترسا


موضوعات مرتبط: عاشقانه و عارفانه

تاريخ : 91/01/21 | 9:57 | نگارنده: مهدي منصوري |
من فقط ايرن پرستم

غرب ديگر چيست؟

دوستدار ناب اسلام محمد

دين مهر و مهرباني

برترين كيش خدايي را پذيرايم

غرب ديگر چيست؟...


موضوعات مرتبط: اشعار ملی

تاريخ : 91/01/21 | 9:5 | نگارنده: مهدي منصوري |
با سلام بر دوستان عزیز

یکی دیگر از داستان های مثنوی  "دانشگاه من" رو گذاشتم تا یه تنوعی بشه.

تا "شعرهای 3گانی" که بعد از این خواهم گذاشت صبرکنید

.

.

.

يـــاد دارم روزكـــــــي انـــــــدر عـبــــــور

خــانـــمـي آمـــد كنــارم در حـضــــــــور

خـانـــــمـي زيبــــــا مثـــال حــــور بــــود

هـمـچو بلـبل نغمــه اش پـر شــور بـــود

عطـر ياسـش شامــه ام پـر كرده بــــود

چـشـــم هـايـش را چنـان در كرده بــود

واژه ها یـک یـک ز کـامـش مـی پـــریـد

گــویــیـا درصـــور عـشـقـی مـی دمـیـد

« گـوشـی هـمـراه او زنـگـولـه داشــت

کفـشهای خشکلش منگـولـه داشت»

«موی خـود را رنـگ با مــش کـرده بود

رنـگ زیـتـون رنـگ کشمـش کرده بـود»

گفـت مـي بـخـشـيـد آقــا يـك ســوال

مـحــفـل بــاران كـه باشد  end  حـال

در كـدامين قـسمت دانـشـكده سـت

طرف آن بـوفـه سوي آن ميـــكـده ست

راه را بـر او نـــمــودم تــــا كــه رفـــت

 ريــخــت او بـر پيــكـرم سـوزنـده نــفـت

غــرق در جـمــع كـمـالاتــش شـــدم

عــاشــق ســيــمـينـه خلخالش شدم

هـــوش من را پـاك آن فــرزانــه بــرد

 عــقــل مـن در نــزد آن پــروانــه مــرد

مات و مبهوت ازپي اش گشتـم روان

مـي شـدم بـا ديـدنـتش من نيمه جان

پيـله كـرد عـشـقش درون قـلـب من

خـواب هـم با ديـدنـش شـد سلب من

دسـت و پايـم را دگـر گـم كــرده ام

مـن هـمــان مـجنــون دل گـم كرده ام

ذكـــر مــن تـسـبـيـح نــام او شــده

قــلــب مــن مــحــصــور دام او شـــده

حوريان همواره حسرت مـي خورنـد

از قــــد و بـــالاي آن ســـرو بـــلــنـــد

مـن به دنبالش خرامـان پـر ز شـوق

راه را گـــز كــــردم از بـــســيـــار ذوق

تـا نـشـان خـانـه شـان را يــافــتــم

سـفــره ي دل آن مــكـان انــداخـتـم

بـوي كـوي يــار مـسـتـم كـرده بــود

مــهــربــاني را بـه دستــم كرده بـود

هستي ام راعشق يكدل كرده بود

در مــيـان كـوچـه هـا ول كـرده بــود

.........................................

...........................................

دنباله ی شعر در ادامه ی مطلب




موضوعات مرتبط: عاشقانه و عارفانه

ادامه مطلب
تاريخ : 90/08/27 | 22:12 | نگارنده: مهدي منصوري |

سه پار ه ی (ناتمام)حماسی( با کسب اجازه از محضر استاد فولادی)

سوخت دیشب واژه در دست قلم

پر فرود آورد سیمرغ سخن

روح رفته باز آمد سوی تن


با فرود واژ ه ها سیمرغ گفت

میرسان از من سلامی بر پدر*

گو چه خوابیدی بکن دفع خطر


رستم شعر سه گان فولادیا

تن بپوشان با یکی ببر بیان

رخش دانش تاز کن زودی بیا


تیر رز می ساز با یک شاخه فکر

در کمان آبی چشمت گذار

تا بدوزد دیده ی اسفندیار


**************************

* منظور از پدر، دکتر فولادی هستند و اسفندیار آنان که نسنجیده به این قالب شعری میتازند.



ديگر چرا اين چشم كمتر خواب دارد

دل مرده گويا كمتر آب و تاب دارد

درهاي قلبش را خدا بر روي من بست

گفتا برو ، شهر دلم اصحاب دارد

وقتي ز شهر عشق محرومم نمودند

دانستتم آنجا گوهري ناياب دارد

اما مگر جايي به جز قلب خدا هست

ماهي مگر اين زندگي جز آب دارد

گفتم هنر در دل شكستن نيست يا رب

گفتا تو دل بشكسته اي اعقاب دارد

گفتم كليد دل گشايش نيست گفتا

رو دل به دست آور چنين رهياب دارد

گفتم ندانم راه آنرا چيست گفتا

اين راه آن داند كه عشقي ناب دارد

گفتم که اول او مرا از خود جدا كرد

گفتا بلي  راه وصال اطناب دارد

فهميدم آندم پاي من لغزيده جايي

راه وصال حق عجب گرداب دارد

حتي من از چشم خدا افتاده ام

اين آسمان گويي نه اين مهتاب دارد

در خود شكستم سوختم ناليده گفتم

كي من وجودم جايي از اعراب دارد

ناگه شنيدم آه دل برخواست ، گفتا

عاشق شدي پس عشق كمتر خواب دارد


موضوعات مرتبط: عاشقانه و عارفانه

تاريخ : 90/07/26 | 14:0 | نگارنده: مهدي منصوري |
با سلام بر همه ي ادب دوستان و دوست نوازان

چندي از دوستان مهربان و خوش ذوقم (بلاخص محمد حسين محمدزاده ي عزيز)بهم پيشنهاد دادن كه اشعار ظنز دانشگاه خودمو توي خانه ي وبلاگ منظومم بنويسم. شعر زير يكي از چندين داستانهاي "مثنويگاه كاشان من" است و در اصل آغاز اين مثنوي است. اين رو هم بگم كه روش من در سرودن اين مثنوي برگرفته از شيوه يكي از طنازان خوب اصفهاني ست كه متاسفانه اسم ايشان را به ياد ندارم.

دوش فكرم در هوا پرواز كرد

داستاني از پي اش آغاز كرد

بـاز كـردم دفـتـر اشـعـــار را

تـا نويسم يكسري اسـرار را

كردمش يادي ز دانشجوي ام

تازه فهميدم كجايم من كي ام

گشته ام كاشان قبول از بخت خوش

ترم بعدي مي شود بختم ترش

بخت من برگشته آري اي جوان

هي نكن پرسش ز من از اين و آن

خود بگويـم علـت ايـن حرف هـا

گر بگيري گوش حرفي هم ز ما

از قضا يك روز عصــر شنبــه اي

در هواي خوش دمـاغ پنبــه اي

ترم اول بود و من بر سان غـــاز

مي گذشتم از گذرگاهي به ناز

ذهن من سرشار بود از هّم و غم

مي زدم در راه دانشـگــه قــدم

ناگهان شد سبز پيش چشم من

ساختماني بس شگفت و بس خفن

از خودم پرسيدم اينجا پس كجاست

اين بهشت ديدني آيـا زمــاست

پس شدم راهي قدم برداشتم

پاي خود بر پله اش بگذاشـتــم

ناگهان با لنـگه كفش خـانومـي

پاي چشمم شد به رنگ بادمي

ضربه اي بر صورتم زد از جلـــو

گويـيـــا نسلش بــود او از زرو

گفت هي آقا كجا هي لندهور

چشم زاغ تو مگر گرديده كــور

من تو را بايد برم پيش پليس

پس وصيت نامه ي مرگت نويس

گفتمش خانم مگر اينجا كجاست؟

گفت اينجا خوابگاه دختراست

بعد از آن فرياد زد سارا بيا

مرضيه، فاطي تو اي زهرا بيا

بايد اين آدم شود سير از كتك

تا ادب گردد مگر اين گنده بك

پيش چشمم از سياهي رنگ شد

آن مكان ديدم كه غرق جنگ شد

يك نفر بر صد نفر نامردي است

صورتم از ترس رنگ زردي است

گفتمي اي داد خاكت شد به سر

مي شوي بي آبــرو آخـر پســر

وه چه اوضاعي شده جنگ مغول

دست و پاي بنده هم از ترس شل

عاقبت مانند انسانهاي خنـــگ

همچو بــاد از معركه بستم فلنگ

قصـه اين بود و مرا نشناختنــد

دور آنجـا نرده هايي ساختنــد

ياد زندان مي كنم از آن مكان

از جميع شر خدايـــــا الامــــان

.

.

.مثنوي مجلس به مجلس ميرود

.مجلس بعدي ش زيبـا تر شود


موضوعات مرتبط: طنز آگین

تاريخ : 90/03/14 | 21:13 | نگارنده: مهدي منصوري |
این 3پاره بیگمان بدون اشکال و اشتباه نخواهد بود. منتظر نقد جانانه شما دوستداران هستم.

..........................................

>>>>>>>>>>>>>>>>>>

در جوار آب سروی

هست قامت راست

گیسوانش* اکلیل گون پیداست

***

برگها را باد با دست دم خود می زند بر هم

سرو چونان چنگ در دستان مطرب، "باد"

نغمه خوان مرغی به روی شاخه ساری خم

***

زیر پای آب سنگ و سنگ

دره ای در پیش رو بس ژرف

پای را آن آب می لغزید و می افتاد در آن تنگ

***

آب و باد و برگ و مرغ و سرو

جمله در تسبیح، پی در پی

شرشر و زوزو و خش خش، جیک جیک تذرو*

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

* در گیسوانش "ن" را با علامت سکون تلفظ کنید.

* تذرو( قرقاول و کبک)را به ضرورت آورده ام.


موضوعات مرتبط: خطوریات ذهن بنده

تاريخ : 90/02/20 | 22:53 | نگارنده: مهدي منصوري |
سه گاني ها در راه هستند، فعلا به اين مقدار بسنده مي كنم.

«1»


ديشب از برگ درخت

من شنيدم اين حرف

تا خدا بايد رفت


«2»


بالشي از فكر در زير سرم

خانه ام را شعر باران ديده ام

در ميان واژه ها خوابيده ام*


«3»


همسايه ز دستتان چو آسود

هم آب حيات خورده اي هم

همبستر مرگ مي توان بود


مطمئنا به قلم نقد شما دوستان گرانقدر نياز است(در اولي اشكال بارزيست اميدوارم ببخشيد،ان شاء الله تجديد نظر خواهم كرد)

--------------------------------------------------------------

* بيانگر اين حديث امام علي ست: المرء مخبوء تحت لسانه ، مرد در زير زبانش پنهان است


موضوعات مرتبط: خطوریات ذهن بنده

تاريخ : 90/01/30 | 22:4 | نگارنده: مهدي منصوري |
        >>

.: Weblog Themes By VatanSkin :.